"آنچه ما را آزار می‌دهد وجود کارهای دست‌دوز زنان افغان با کیفیت و قیمت پایین و ظاهر فریبنده است. سازمان میراث فرهنگی به جای این‌که بیمه ما را قطع و سر راه ما سنگ‌اندازی کند، جلوی واردشدن سوزن‌دوزی‌های افغان را بگیرد.  "

این جمله ها درد دل یک زن بلوچ است.

دختری که میراث دار عمه مهتابی است که لباس فرح پهلوی را در نهایت فقر دوخت .

پیشنهاد میکنم گزارش کامل زینب را در خبرگزاری مهر بخوانید.

 

 


برچسب‌ها: سوزن دوزی , زینب نوروزی , سیستان و بلوچستان

تاريخ : دوشنبه ششم بهمن 1393 | 11:19 | نویسنده : زنبق |
سلام زهرشیرینم

امشب پرم از نگفتن

امشب پرم از حرفهایی که باید فریادبزنم اما امکانش نیست.

یادش به خیر روزی که با شوق با تو همراه شدم و چه تلخ شدی این روزها!

امشب شده ام دخترکی که باز به تو پناه آورده

اما تو هم نمیتوانی آرامشم را به من بازگردانی

زهرشیرینم

انگار همه چیز تلخ شده

تلخ تر از زهر

امشب پرم از حس فریب خوردگی و زود باوری

من دیگر به تو هم ایمان و اعتماد ندارم

حرفم تلخ است و می دانم بر شیرینی ات اثر ندارد

پس بگذار همه زهرهایی که نصیب من از شیرینی تو بوده را به خودت بازگردانم...

زهرشیرینم

تلخ باش

اما

...

 


برچسب‌ها: زهرشیرینم

تاريخ : سه شنبه شانزدهم دی 1393 | 22:34 | نویسنده : زنبق |
امروز اصلا حال خوبی ندارم...

مردک ورزشکار (مثلا) یا بهتر بگویم ، ورزش هم راهی است برای کسب پول و شهرت و ...

هوای نفس بدو مردک بدو...

عروسی گرفته ، مختلط ، بعد با افتخار فیلم و تصاویر عروسی در فضای مجازی منتشر کرده...

البته ناگفته نماند وقتی عروسی مختلط باشد جناب داماد خوش غیرت زحمتش کم می شود و تصاویر پخش می شود!

عصبانیم از خودم است که وقت مسابقات تیم ملی ... برای موفقیت اینها دعا میکنم...

امروز دعا میکنم همیشه در بازی ببازید اما دینتان را نبازید...



تاريخ : جمعه پنجم دی 1393 | 9:15 | نویسنده : زنبق |
جناب آقای رئیس جمهور

ما به رای مردم احترام گذاشتیم و هیچ نگفتیم

نتیجه این شد که:

1. شناسنامه مان مفقود شد یا شاید به سرقت رفت یا...

2. معنی سواد را گم کردیم و الان نمیدانیم سواد داریم یا نداریم!

3. حالا هم که تازه به دوران رسیده شدیم

اما بدانید : چه شما بخواهید و چه نخواهید" ما نگران انقلابیم"

برای همین هم جانمان را در راه حفظ انقلاب و ولایت فدا میکنیم...


برچسب‌ها: تازه به دوران رسیده , بی شناسنامه , بی سواد

تاريخ : دوشنبه هفدهم آذر 1393 | 14:31 | نویسنده : زنبق |
قاسم سلیمانی-محمدباقر قالیباف
 

روزگاری که با صدام می‌جنگیدیم، او تصور نمی‌کرد که روزی سردار سرلشکر قاسم سلیمانی فرمانده لشکر ۴۱ ثارالله سپاه در جنگ تحمیلی، فرمانده نیروهای عراقی در مقابله با داعشی‌ها و تکفیری‌ها بشود و محمدباقر قالیباف فرمانده لشکر ۵ نصر خراسان در هفته‌ی منتهی به اربعین شهردار کربلا شود.

وقتی سرداران ایرانی در جنگ با صدام، فرمانده نیروهای عراقی و شهردار کربلا می‌شوند.

 

برچسب‌ها: فرمانده نیروهای عراقی , شهردارکربلا

تاريخ : شنبه پانزدهم آذر 1393 | 11:25 | نویسنده : زنبق |

روزی سه وعده جای غذا غبطه میخورم...
هرشب به حال اهل بکا غبطه میخورم...

من از دعای مادر خود سینه زن شدم..
بر مادرم به وقت دعا غبطه میخورم..

فرق است میان غبطه و بخل و حسد عزیز...
پلکم همیشه تر شده تا غبطه میخورم...

با روضه خوان مجلستان گریه میکنم...
بر ذاکران و سوز صدا غبطه میخورم...

ای پیر غلامهای حسینیه های عشق..
هر دم به موی و روی شما غبطه میخورم...

بر چایی ریز روضه تان وقت ریختن...
بر استکان به قصد شفا غبطه میخورم...

با یاد چای تلخ نجف چای روضه را..
من با نبات و قند نه,با غبطه میخورم..

 



آنها فدا شدند که ما زندگی کنیم..
من بر رشادت شهدا،غبطه میخورم..

حتی به درد کشته شدن هم نمیخورم...
بر گوسفند نذر عزا،غبطه میخورم..

من روز و شب به کرببلا فکر میکنم..
یعنی همیشه و همه جا،غبطه میخورم..

حال مجاورین حرم هم حکایتی است..
هر شب کنار فاصله ها،غبطه میخورم...

دیدم پیاده های حرم پا برهنه اند..
بر زخم ها و تاول پا،غبطه میخورم..

دارد تمام میشود این ماه اشک و خون..
هر دم به ماه خون خدا،غبطه میخورم..

این اربعین اگر نروم تا به کربلا...
بر زائران کرببلا غبطه میخورم...



تاريخ : چهارشنبه دوازدهم آذر 1393 | 14:27 | نویسنده : زنبق |

کریم کاری بجز جود و کرم نداره

 

آقام تو مدینه است ، ولی حرم نداره



تاريخ : یکشنبه نهم آذر 1393 | 8:16 | نویسنده : زنبق |

یا رب مپسند مست و حیران باشم

یاران بروند و من پریشان باشم

یک سال میان روضه با هم بودیم

حیف است که اربعین من ایران باشم...


برچسب‌ها: اربعین , حسرت

تاريخ : جمعه سی ام آبان 1393 | 11:23 | نویسنده : زنبق |

یا رب مپسند مست و حیران باشم

یاران بروند و من پریشان باشم

یک سال میان روضه با هم بودیم

حیف است که اربعین من ایران باشم...


برچسب‌ها: اربعین , حسرت

تاريخ : جمعه سی ام آبان 1393 | 11:22 | نویسنده : زنبق |
کودکی همراه است با خاطراتی چون تابلویی بی رنگ

کودکی پر بود از مداد رنگی و ماژیک و مداد قرمز و مشکی

یادم ندادند خاطراتم را رنگ بزنم

 همه گذشته سیاه و سفید ماندند

.....

کودکی بازی بود و ترس های بی معنا

مثل ترس من از استوار

می رفتیم خانه شان و بازی میکردیم وبازی میکردیم و بازی

اما تا استوار پیکانش را میان حیاط پارک میکرد ، قبل از پیاده شدنش من فرار میکردم و او صدایم می زد.

"بیا ... نرو ... بمون بازی کن."

....صدایش مهربان بود ولی من از استوار میترسیدم.

بزرگتر شدم و به ترس خودم بارها خندیدم.

بزرگ شدم و دلم میخواست هر روز او را ببینم و به او سلام کنم.

.....

امروز دوباره به آن حیاط رفتم . پیکان نبود . صدای ضجه از خانه بلند بود .

پرسیدم :"چرا؟"

گفتند :"استوار از خواب بیدار نشد..."


برچسب‌ها: استوار

تاريخ : دوشنبه بیست و ششم آبان 1393 | 22:15 | نویسنده : زنبق |
غمت تا آخر دنیا  

نه  

تا قیامت ، همراهی ام میکند. 

داغ شهادتت قلبم را می سوزاند و هرگز از سوز این داغ کاسته نخواهد شد. 

"حسین جان" 

من با غم تو  

می میرم...


برچسب‌ها: غم , امام حسین , عاشورا

تاريخ : چهارشنبه چهاردهم آبان 1393 | 21:25 | نویسنده : زنبق |
تنها شهید گمنام  پردیسان قم شناسایی شد.

پنج شنبه گذشته خانواده شهید برای اولین بار بر سر مزار شهیدشان حاضر شدند و ...

شهید "محمد علی مبارک" شهیدی که چون نامش مبارک است و سه سالی هست مردم قم را دلبسته خود کرده است.

حالا میخواهد برود و صدها دل بدرقه راهش...


برچسب‌ها: شناسایی , شهید گمنام , شهید محمدعلی مبارک

تاريخ : شنبه پنجم مهر 1393 | 11:5 | نویسنده : زنبق |
اينها به جاي آنكه برايت دعا كنند
كف مي زنند تا نفست را فدا كنند
هر چند تشنه اي ولي آبت نمي دهند
تا زودتر تو را زسر خويش وا كنند
با دست و پا زدن به نوايي نمي رسي
اينها قرار نيست به شما اعتنا كنند
بال فرشته هاي خدا هست پس چرا
اين چندتا كنيز تو را جابجا كنند 
هر وقت دست و پا بزني دست مي زنند
اما خدا كند به همين اكتفا كنند
تا بام مي برند كه شايد سر تو را
در بين راه با لبه اي آشنا كنند
حالا كبوتران پر خود را گشوده اند
يك سايبان براي سرت دست و پا كنند
****
خواهر نداشتی که به جای تو جان دهد
یا گرد و خاک پیرهنت را تکان دهد
از روی خاک حجره سر خاکی تو را
بر دارد و به گوشه دامن مکان کند
می خواهی آب آب بگویی نمی شود
گیرم که شد ولی چه کسی آبتان دهد؟
چندین کنیز را وسط حجره جمع کرد
می خواست دست و پا زدنت را نشان دهد
تا بام می شود سر سالم تری رسید
با شرط این که این لبه در امان دهد
بالا نشسته ای و جهان زیر پای توست
وقتش شده گلوی شهیدت اذان ده

                                         علي اكبر لطيفيان


برچسب‌ها: امام جواد , ع , علی اکبر لطیفیان

تاريخ : چهارشنبه دوم مهر 1393 | 12:43 | نویسنده : زنبق |

برگزاری جشنواره آداب خاص خود را دارد

وقتی بناست فقط اعضا منتخب باشند و فقط اعضا در اختتامیه شرکت کنند ، نگویید شرکت برای عموم آزاد است...

آمار بالا میبرید؟

متاسفم....



تاريخ : جمعه بیست و هشتم شهریور 1393 | 13:15 | نویسنده : زنبق |

دیگرفرصت نمیکنم به زهر شیرینم سر بزنم و گرد از رویش بزدایم...

شاید جمله نگاری در دیگر دفترچه ها و شاید...

هر چه باشد زهر شیرینم هنوز شیرین است.

امروز از مشهد رسیدم و هنوز عطر حرم در همه لحظه هایم پیچیده..



تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393 | 13:57 | نویسنده : زنبق |

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد...


برچسب‌ها: رهبری , عمل

تاريخ : دوشنبه هفدهم شهریور 1393 | 12:39 | نویسنده : زنبق |

به خودم قول دادم

قول مردانه!



تاريخ : سه شنبه یازدهم شهریور 1393 | 23:29 | نویسنده : زنبق |



تاريخ : جمعه هفتم شهریور 1393 | 23:6 | نویسنده : زنبق |


دل من باز روضه می خواند ، روضه ی غربت شقایق را

روضه ی حرمت و شکستن را ، روضه ی گریه های صادق را
روضه ای را که باز می خواهند، پر پروانه را بسوزانند
اصلاً انگار شیوه ی خصم است ، نیمه شب خانه را بسوزانند
وحشیانه هجوم آوردند ، دشمنت داشت خنده سر می داد
با طنابی که بست دست تو را ، تا کشیدند عمامه ات افتاد
نه عبایی به روی دوشت بود ، پا برهنه زِ خانه ات بردند
ای محاسن سفید شهر رسول ! خون دل اهل خانه ات خوردند
بین آن کوچه ای که باریک است چه غم گریه آوری داری
از زمین خوردن تو فهمیدم چقَدَر ارث مادری داری
ارث آن مادری که در کوچه صورتش در هجوم سیلی بود
بعد از آن ضربه، سخت پا می شد پلک هایی که شد سیاه و کبود
ولی آقا خیالتان راحت ، بین آن کوچه ظلم باطل شد
معجر مادر زمین خورده ، بین صورت وَ دست حائل شد
گرچه بردند وحشیانه تو را تازیانه نخورد همسر تو
خانه ات را اگرچه سوزاندند ، زخم خاری ندید دختر تو
گرچه بردند وحشیانه تو را خواهرت بین کوچه دیده نشد
از عقب بی هوا به پنجه ی باد ، موی طفلت دگر کشیده نشد

برچسب‌ها: شهادت امام صادق , علیه السلام

تاريخ : پنجشنبه سی ام مرداد 1393 | 20:9 | نویسنده : زنبق |

http://s5.picofile.com/file/8133882218/13910502000576_PhotoL.jpg
باز هم دربدر شب شدم ای نور سلام
باز هم زائرتان نیستم از دور سلام
با زبانی که به ذکرت شده مامور سلام
به سلیمان برسد از طرف مور سلام


برچسب‌ها: سلام , امام رضا

تاريخ : پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393 | 13:29 | نویسنده : زنبق |
http://s5.picofile.com/file/8133543100/h8d335gogd9wxyc13862.jpg

باید بنویسم ، بدون شرح...

و بخوانم : ماشاءالله لا حول ولا قوه الا بالله العلی العظیم

و بلند بگویم : کور شود هر آن که نتواند دید.


برچسب‌ها: سیدمجتبی خامنه ای , خانواده , راهپیمایی روز قدس

تاريخ : سه شنبه چهاردهم مرداد 1393 | 12:6 | نویسنده : زنبق |
 

http://s5.picofile.com/file/8132392626/111111.jpg

 

یه آدمایی هستن نه میشه درکشون کرد نه میشه ردشون کرد

همینطوری تو زندگیتن….

زل میزنن به آرامشت… ! .



تاريخ : دوشنبه ششم مرداد 1393 | 18:39 | نویسنده : زنبق |
http://s5.picofile.com/file/8132296134/1958574_601445866596314_2138964730_n.jpg

یـوسـفـــ من خـبـرت هـسـت ڪه در چـشـمـ فـلڪـ

آخـریـن جـمـعـه مـــآه رمــضــان بـی تـــو گـــذشـــت


برچسب‌ها: یوسف من , جمعه آخر

تاريخ : دوشنبه ششم مرداد 1393 | 8:54 | نویسنده : زنبق |
http://s5.picofile.com/file/8131448492/13930430000633_PhotoI.jpg

بخواب آرام و آسوده

آرامش تو طوفان به پا می کند...


برچسب‌ها: وامحمدا , طوفان , غزه

تاريخ : چهارشنبه یکم مرداد 1393 | 7:50 | نویسنده : زنبق |

من کویرم ، لب من تشنه ی باران علی ست
این لب تشنه ی پر شور، غزلخوان علی ست
این که گسترده تر از وسعت آفاق شده است
به یقین سفره ی گسترده ی دامان علی ست
منّت نان و نمک نیست سر سفره ی او
پس خوشا آن که در این دنیا مهمان علی ست
آتش اشکی اگر در غزلم شعله ور است
بی گمان قطره ای از درد فراوان علی ست
لحظه ای پرتو حسنش ز تجلی دم زد
که جهان، آینه در آینه حیران علی ست
کعبه یکبار دهان را به سخن وا کرده است
تا بدانیم کلید در این خانه علی ست
از دم صبح ازل نام علی را می خواند
دل که تا شام ابد دست به دامان علی ست
محمد حسین صفاریان



تاريخ : پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393 | 0:7 | نویسنده : زنبق |
مبینا امسال به تکلیف رسیده است و اولین سالی است که روزه برایش واجب شده است.

آتنا خطاب به آبجی مبینا در روزهای اول ماه مبارک

 : آبجی گول روزگی و نخخخخخخخور ، آب بخور ، گذا بخور...

..............................................................................

وقت پاک کردن برنج بساطی داریم با آتنا خانم . کل خانه برنجی میشود . برنج را با مشت بر میدارد و می پاشد.

انگاری بچه سر زمین کشاورزی دوره دیده

دعوا ، زبان خوش ، نصیحت فایده نداشت.

سینی را گرفتم توی دست که آمد کنارم نشست. مثل همیشه...

اول آرام دست می کشید و کوه برنج را مسطح میکرد و این ابتدای کار همیشگی اش بود و می دانستم به کجا ختم خواهد شد.

شروع کردم به حرف زدن با اتنا خانم.

: همه ، ببینید ! آتنا خانم میخواد به من کمک کنه.

آفرین دختر خوب...

فایده نداشت . فکر دیگری به سرم زد . لحنم را کمی تغییر دادم و گفتم: برنج برکت خداست ، خدا دوست نداره برکتش اسراف کنیم. برنج نباید بریزی زمین. کمک کن افطاری روزه دارا رو آماده کنیم . ثواب داره...

شروع کرد به کمک کردن...چه کمک کردنی .

بعد وسط کمکش ، خم شد و صورتش را گذاشت روی برنج .

سرش را که بلند کرد دور دهانش کلی برنج چسبیده بود.

گفتم : اااا ، چرا اینجوری کردی؟

گفت : برکت خدا رو بوسیدم.

سفره هم که پهن شد ، با کفگیر برنج را مسطح می کرد و میگفت : این گذا رو من درست کردم!

 

 

 

 


برچسب‌ها: آتنا نوشت , روزگی

تاريخ : دوشنبه بیست و سوم تیر 1393 | 11:34 | نویسنده : زنبق |

کاش وقتی به  مدرسه می رفتم ، والدینم به من می گفتند :

عزیزم نمی خواهم تو بهترین باشی ،

عزیزم من فقط می خواهم تو خوشبخت باشی .

جای 20 می توانی 16بگیری ، اما از دوران مدرسه و کودکی ات لذت ببری .

خوشبختی جایی است که خودت را با دیگران مقایسه نکنی ، حتی نخواه خوشبخت ترین باشی .

از "ترین" پرهیز کنیم

من فکر میکنم از وقتی دنبال " ترین" رفتیم ، خوشبختی از ما گریخت .

 از 75/19 لذت نبردیم چون دیگری 20 شده بود .

از رانندگی با پراید لذت نبردیم چون دیگری ماشین  مدل بالاتری داشت.

از بودن در کنار عزیزترین هایمان لذت نبردیم ، چون مدرک تحصیلی و پولش کمتر از دیگری بود.

 فقط به " بهترین" "بیشترین" و "بالاترین" فکر کردیم و ...

نسل های افسرده و همیشه ناراضی حاصل اندیشیدن به "ترین" هاست.

از داشته هایمان لذت ببریم و از نحسی " ترین" دوری کنیم.


برچسب‌ها: ترین , تحصیل , خوشبختی

تاريخ : چهارشنبه یازدهم تیر 1393 | 11:44 | نویسنده : زنبق |
نمی دانم بعضی ها چرا یک کمی وقت نمی گذارند فکر کنند.

از الطاف دولت محترم ساعت کاری رمضان تغییری نکرد.

استاندار قم هم اعلام کرده شروع ساعت کاری در استان قم ، چهل و پنج دقیقه زودتر از دیگر روزها!

همین...

حالا سایت ها را ببینید!

داد و هوار راه انداخته اند که قمی ها بردند و خوردند و ... ما جا ماندیم.

خوب استانداری ها اختیاراتی دارند که فقط مختص استاندار قم نیست!

به استانداری های استانتان مراجعه کنید ساعت کاری را تغییر بدهند.

دیگر اینکه جنجالی به پا کرده اند که یک ساعت از ساعت کاری قمی ها کم شده و ...

ریاضی نخوانده اند گویا!

لطفا به جای جنجال و هیاهو به استانداری قم زنگ بزنید و از جانب ما اعلام کنید ما قمی ها از این تغییر راضی نیستیم

ساعت 6:45دقیقه باید اداره باشیم!

ساعت 13:45تعطیل...

قبل از ماه مبارک هم 7:30ساعت کاری شروع و ساعت14:30به اتمام می رسید.

یعنی همان هفت ساعت سابق...

مگر بقیه شهرها بیشتر از این در حال خدمت هستند؟

به جز تهران که ساعت16 پایان ساعت اداری شان است . البته با ناهار

ما هم که تجربه ثابت کرده حداقل نیم ساعت بعد از اتمام ساعت کاری هم ما مراجعه کننده داریم.

گرمای بالای 50درجه قم و گرد و غبار و شلوغی شهر در دو روز هفته (سه شنبه و پنج شنبه ها) و ...

انگار گناه کردیم ساکن قم شدیم.

عالم و آدم طلبکارند از ما.


برچسب‌ها: ساعت کاری رمضان , قم

تاريخ : دوشنبه نهم تیر 1393 | 9:31 | نویسنده : زنبق |
http://s5.picofile.com/file/8128165950/11111.jpghttp://s5.picofile.com/file/8128165992/jeld_dastan_451_214x307.jpg

از مدرسه آمدیم بیرون . مثل همیشه پسر بچه ها مشغول فوتبال و ...

مکافاتی داشتیم با بچه های کوچه مدرسه.

توپ را می انداختند توی جوی آب و بعد با دست بر میداشتند و توپ آب چکان را شوت می کردندو ما هم حساس

دختر دبیرستانی و آب جوی و وااااای ، چه می شد؟!

یا تذکر می دادیم مراقب باشید یا خودمان مراقب بودیم.

خلاصه اغلب به خیر می گذشت و وقتی هم به خیر نمی گذشت تا می رسیدیم ، آب کشی و شستشو و بند رخت و اتو.

یک بار با آرزو و یکی دو نفر دیگر گرم گپ و گفت ، رسیدیم به فوتبالیست های کوچه مدرسه.

توپ پلاستیکی غلت زنان رسید زیر پای ما و در یک حرکت آرزو توپ را برداشت و علی رغم آه و ناله فوتبالیست ها توپ را زد زیر بغل و انگار اتفاقی نیفتاده باشد حرفهایش را ادامه داد.

ما هم شتر دیدی ندیدی.

بچه ها با ترس پشت سرمان می آمدند و هر کدام حرفی میزد.

الان با چاقو توپ پاره می کنه.... دیگه توپمون نمی ده...الان.... و هزار حدس و گمان و ...

بالاخره آرزو تصمیمش را گرفت و توپ را پرت کرد بالای پشت بام یکی از خانه ها و ...

حالا تصویر توپ چاقو خورده روی مجله داستان همشهری مرا تا دیروز برد.

تا روزهای مدرسه و نوستالژی بی بازگشت.

پ ن: از آن جاییکه گذاشتن عکس در بلاگفا یک پروژه است ، عکس را بعدا می گذارم.


برچسب‌ها: فوتبال , مدرسه , نوستالژی , توپ پلاستیکی

تاريخ : یکشنبه هشتم تیر 1393 | 8:44 | نویسنده : زنبق |
پیکانیه از پشت زده به پراید . چراغ پراید شکسته ، راننده نگه داشته پیاده بشه راننده پیکان گازش گرفته  فرار کنه ، زده در پراید کنده.

افسر اومده راننده پراید مقصر شناخته شده!

:چرا موقع پیاده شدن مراقب نبودید؟!

یعنی مردم بزنید و فرار کنید تا مقصر شناخته نشوید.

حالا قیافه من چه شکلی باشه خوبه؟

حالا با ماشین بدون در که حداقل... تومن تو گلوش خوابیده چه باید کرد؟

یعنی راننده پیکان ببینم کله اش را خواهم کند. بی انصاف میدونه ماشینش اندازه پرایدم نمی ارزه...!


برچسب‌ها: پیکان , پراید , فرار

تاريخ : پنجشنبه پنجم تیر 1393 | 8:10 | نویسنده : زنبق |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.